|
حضور خالص پیش درآمد غیر قابل درک گذشته است که آینده را نابود میکند در حقیقت همه ی حس ها خاطره اند |
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویش تنم
ز کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟
به کجا میروم آخر ننمایی وطنم؟
در ضمن نوشت: دستم از نوشتن ترسیده شاید باز هم شجاعتش را بیابد!
توی آینه نگاه میکنم،از دیروز یک جوش زیرپوستی درست بالای لبم زده اما هنوز کاملا نرسیده. بعضی
وقتها دردش میزند به دندانم.
صدای باز شدن در پارکینگ می آید.
یک نگاهی به ابروهایم می اندازم موچین رابر میدارم چند موی کوچک که خط زیر ابرویم را به هم ریخته از
جا در می آورم.
صدای بالا آمدن پدرم از پله با صدای تبلیغات تلوزیون قاطی میشود.
دقیق که به ابروهایم نگاه میکنم و نگاهی که از بالا به پایین چهره ام می اندازم و حالت انگشتهایم که
که با آن موهایم را کنار میزنم، با شباهتشان به مادرم یادم می آورد که DNA زیر خاک نمیرود!
فرو میروم در این فکر که آیا DNA روزی دفن خواهد شد؟!احتمالا شاید با یک کشتار جمعی وحشیانه
و یا...
پدرم کلیدش را نیم دور در قفل در می چرخاند و در را باز میکند.
از اتاقم بیرون می آیم،کوک نبودنش برای من همیشه زود مشخص میشود!
ـ سلام بابا
ـ سلام فک نمیکردم خونه باشی چرا یه چراغ روشن نمیکنی؟
ـ از عصر توی اتاقم بودم متوجه نشدم بیرون تاریکه.
همانجا ایستاده ام به این فکر میکنم که وقتی پدر کوک نیست زندگی مثل فیلم های پلیسی میشود.
مثل همیشه در راپشت سرش نبسته!
در را میبندم.
سر یخچال میرود و من مات مات به طرز خم شدنش در یخچال نگاه میکنم و نقش ریز DNA را باز هم
به یاد می آورم.
بر میگردد ، نگاهم میکند: چرا اینجوری نگاه میکنی؟ چیزی شده؟
ـ نه ! پروین چطور بود؟ به نظر خوشحال نمیای!
ـ آره!اصلا خوش نگذشت. بهش گفتم وقتی از این یاروها به چشمات نمیزنی چشمات بیحال میشه!
اونم ناراحت شددیگه تا آخرش خوش اخلاق نشد!
یاد مادرم میافتم، عمیق میشوم در روزگاری که بود که چقدر...
نمیدانم چقدر طول میکشد تا از خاطرات مادرم بیرون بیایم. مینشینم روی صندلی.
ـ بابا تو بعد از چند سالی که با مامان زندگی کردی یاد نگرفتی که باید حرف زدنت راجع به ظاهر زنا حساب شده باشه؟
لیوان آب پرتقالش را یکسره هورت میکشد
ـ خر شدم خواستم یه چیزی گفته باشم. من تو این سالها فهمیدم که اگه زنها بخوان ناراحت بشن،میشن. حتی اگه در مقابلشون ساکت باشی!
به عکس مادرم نگاه میکنم که با آهنربا به در یخچال وصل کرده ام،فکر میکنم که پدر واقعا درست فهمیده!
او درباره ی پروین حرف میزند،در باره ی اینکه او دوست ندارد آنها در این خانه زندگی کنند،که فکر میکند نمیتواند خاطرات مادرم را تحمل کند که نمیخواهد با خودخواهی عکس های او را جمع کند، که شاید من تظاهر میکنم که از او خوشم می آید ،که شاید دارم تحملش میکنم،که فکر میکند بهتر است پدرم به خانه ی او برود ...
من به عکس مادرم نگاه میکنم ،به انگشتهایم،به چهره ی پدرم وقتی که میخواه غیرمستقیم حرفهایش را بزند ،به حالت بینی ام در صفحه ی تاریک موبایل! و فکر میکنم به DNA ،که شاید هیچ وقت در خاک دفن نشود و به دنیای اطرافم که از خاک قوی تر است برای بلعیدن DNA!!!
در ضمن نوشت: زمان زیادی از آخرین نوشته ام در باره ی شخصیتی که مادرش را از دست داده بود وپیامهای تسلیت خوانندگان وبلاگ نمیگذرد(در نوع خودش قابل تامل بود) پس شاید لازم است یاد آوری کنم که همه ی شخصیت های اینجا من نیستم!
از وقتی که اومده بود هیچ چراغی روشن نکرده بود.خونه داشت یواش یواش تاریک و تاریکتر میشد. تا رسیده بود کتری رو آب کرده بود و گذاشته بود روی گاز .آتیش شومینه رو زیاد کرده بود و با همون پالتو نشسته بود کنارش. داشت نگاه میکرد به جزوه هایی که پرت کرده بو روی کاناپه.
خونه حسابی گرم شده بود پالتوشو در آورد و رفت سراغ کتری،آب جوش اومده بود در کتری رو برداشت یاد اون لحظه ای افتاد که تو خیابون،جلوی چشمش...! اون لحظه مغزش دقیقا مث همین آب جوش شده بود،اما هیچ کاری نکرده بود،حتی یه فحش نداده بود ،حتی یه داد نزده بود. فقط یه مکث کوتاه کرده بود و بعدش اومده بود خونه!
ناراحت بود و نبود ! ناراحت نبود چون همه همین کارو میکردن،فقط مکث و بعضی ها دریغ از همین مکث!
پس اون مقصر نبود!
قوری رو گذاشت روی کتری و رفت خودشو ول کرد روی کاناپه بدون اینکه جزوه هاشو جمع کنه. این جزوه ها مسخره تر از قبل میشن وقتی اون مرد نیست!وقتی هیچ مردی اطرافش نیست!وقتی که واکنشی جز مکث بلد نیست ،وقتی که هیچ کس هیچ واکنشی جز مکث بلد نیست!
فکر کرد بهتره بره و زیر کتری رو خاموش کنه و بخوابه!
همیشه وقتی مقصر بود میخوابید ،وقتی از خودش متنفر بود میخوابید!
رئال را میگذارم کنار تا هر تشویشی شانس ورود به نقاشی ام را داشته باشد
بین ترکیبی دایره ای برای عروج
من بیتابم تا لحظه ای در یک ترکیب مثلثی با تو زمینی شوم!
و از همه لحاظ!
من برگشتم و این پست حذف شد!