تبليغاتX
آرکیتایپ نسنجیده ی یک دختر

حضور خالص پیش درآمد غیر قابل درک گذشته است که آینده را نابود میکند در حقیقت همه ی حس ها خاطره اند

 

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویش تنم

ز کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟

به کجا میروم آخر ننمایی  وطنم؟

 

در ضمن نوشت: دستم از نوشتن ترسیده شاید باز هم شجاعتش را بیابد!

+ تاريخ شانزدهم دی 1390ساعت 14:45 نويسنده مهتاب از کنار همین آدمها |

به زودی بر میگردم...
+ تاريخ پانزدهم مهر 1390ساعت 15:29 نويسنده مهتاب از کنار همین آدمها

 

توی آینه نگاه میکنم،از دیروز یک جوش زیرپوستی درست بالای لبم زده اما هنوز کاملا نرسیده. بعضی

وقتها دردش میزند به دندانم.

صدای باز شدن در پارکینگ می آید.

یک نگاهی به ابروهایم می اندازم موچین رابر میدارم چند موی کوچک که خط زیر ابرویم را به هم ریخته از

 جا در می آورم.

صدای بالا آمدن پدرم از پله با صدای تبلیغات تلوزیون قاطی میشود.

دقیق که به ابروهایم نگاه میکنم و نگاهی که از بالا به پایین چهره ام می اندازم و حالت انگشتهایم که

که با آن موهایم را کنار میزنم، با شباهتشان به مادرم یادم می آورد که DNA زیر خاک نمیرود!

 

فرو میروم در این فکر که آیا DNA روزی دفن خواهد شد؟!احتمالا شاید با یک کشتار جمعی وحشیانه

و یا...

پدرم کلیدش را نیم دور در قفل در می چرخاند و در را باز میکند.

از اتاقم بیرون می آیم،کوک نبودنش برای من همیشه زود مشخص میشود!

ـ سلام بابا

ـ سلام فک نمیکردم خونه باشی چرا یه چراغ روشن نمیکنی؟

ـ از عصر توی اتاقم بودم متوجه نشدم بیرون تاریکه.

همانجا ایستاده ام به این فکر میکنم که  وقتی پدر کوک نیست زندگی مثل فیلم های پلیسی میشود.

مثل همیشه در راپشت سرش نبسته!

در را میبندم.

سر یخچال میرود و من مات مات به طرز خم شدنش در یخچال نگاه میکنم و نقش ریز DNA را باز هم

به یاد می آورم.

بر میگردد ، نگاهم میکند: چرا اینجوری نگاه میکنی؟ چیزی شده؟

ـ نه ! پروین چطور بود؟ به نظر خوشحال نمیای!

ـ آره!اصلا خوش نگذشت. بهش گفتم وقتی از این یاروها به چشمات نمیزنی چشمات بیحال میشه!

اونم ناراحت شددیگه تا آخرش خوش اخلاق نشد!

یاد مادرم میافتم، عمیق میشوم در روزگاری که بود که چقدر...

نمیدانم چقدر  طول میکشد تا از خاطرات مادرم بیرون بیایم. مینشینم روی صندلی.

ـ بابا تو بعد از چند سالی که با مامان زندگی کردی یاد نگرفتی که باید حرف زدنت راجع به ظاهر زنا حساب شده باشه؟

لیوان آب پرتقالش را یکسره هورت میکشد

ـ خر شدم خواستم یه چیزی گفته باشم. من تو این سالها فهمیدم که اگه زنها بخوان ناراحت بشن،میشن. حتی اگه در مقابلشون ساکت باشی!

 

به عکس مادرم نگاه میکنم که با آهنربا به در یخچال وصل کرده ام،فکر میکنم که پدر واقعا درست فهمیده!

او درباره ی پروین حرف میزند،در باره ی اینکه او دوست ندارد آنها در این خانه زندگی کنند،که فکر میکند نمیتواند خاطرات مادرم را تحمل کند که نمیخواهد با خودخواهی عکس های او را جمع کند، که شاید من تظاهر میکنم که از او خوشم می آید ،که شاید دارم تحملش میکنم،که فکر میکند بهتر است پدرم به خانه ی او برود ...

من به عکس مادرم نگاه میکنم ،به انگشتهایم،به چهره ی پدرم وقتی که میخواه غیرمستقیم حرفهایش را بزند ،به حالت بینی ام در صفحه ی تاریک موبایل! و فکر میکنم به DNA ،که شاید هیچ وقت در خاک دفن نشود و به دنیای اطرافم که از خاک قوی تر است برای بلعیدن DNA!!!

 

در ضمن نوشت: زمان زیادی از آخرین نوشته ام در باره ی شخصیتی که مادرش را از دست داده بود وپیامهای تسلیت خوانندگان وبلاگ نمیگذرد(در نوع خودش قابل تامل بود) پس شاید لازم است یاد آوری کنم که همه ی شخصیت های اینجا من نیستم!

 

+ تاريخ چهارم مرداد 1390ساعت 23:1 نويسنده مهتاب از کنار همین آدمها |

از وقتی که اومده بود هیچ چراغی روشن نکرده بود.خونه داشت یواش یواش تاریک و تاریکتر میشد. تا رسیده بود کتری رو آب کرده بود و گذاشته بود روی گاز .آتیش شومینه رو زیاد کرده بود و با همون پالتو نشسته بود کنارش. داشت نگاه میکرد به جزوه هایی که پرت کرده بو روی کاناپه.

 

 خونه حسابی گرم شده بود پالتوشو در آورد و رفت سراغ کتری،آب جوش اومده بود در کتری رو برداشت یاد اون لحظه ای افتاد که  تو خیابون،جلوی چشمش...!  اون لحظه مغزش دقیقا مث همین آب جوش شده بود،اما هیچ کاری نکرده بود،حتی یه فحش نداده بود ،حتی یه داد نزده بود. فقط یه مکث کوتاه کرده بود و بعدش اومده بود خونه!

 

ناراحت بود و نبود !  ناراحت نبود چون همه همین کارو میکردن،فقط مکث و بعضی ها دریغ از همین مکث!
پس اون مقصر نبود!

 

 قوری  رو گذاشت روی  کتری و رفت خودشو ول کرد روی کاناپه بدون اینکه جزوه هاشو جمع کنه. این جزوه ها مسخره تر از قبل میشن وقتی اون مرد نیست!وقتی هیچ مردی اطرافش نیست!وقتی که واکنشی جز مکث بلد نیست ،وقتی که هیچ کس هیچ واکنشی جز مکث بلد نیست!

 

 فکر کرد بهتره بره و زیر کتری رو خاموش کنه و بخوابه!

همیشه وقتی مقصر بود میخوابید ،وقتی از خودش متنفر بود میخوابید!

 

+ تاريخ هجدهم تیر 1390ساعت 23:16 نويسنده مهتاب از کنار همین آدمها |

 

رئال را میگذارم کنار تا هر  تشویشی شانس ورود به نقاشی ام را داشته باشد

+ تاريخ بیست و یکم خرداد 1390ساعت 11:52 نويسنده مهتاب از کنار همین آدمها

 

بین ترکیبی دایره ای برای عروج

من بیتابم تا لحظه ای در یک ترکیب مثلثی با تو زمینی شوم!

+ تاريخ بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 10:54 نويسنده مهتاب از کنار همین آدمها

چه اهمیتی دارد که نور از کدام جهت به نقاشی ام وارد شود؟ وقتی موضوع ماندن توست از تمام جهات

و از همه لحاظ!

+ تاريخ هفدهم فروردین 1390ساعت 12:55 نويسنده مهتاب از کنار همین آدمها

درگیر و دارم که بین این پیپ و این سبیل و کت کرم رنگت چگونه اینطور به این شدت شکاف ایجاد شد؟!

 

+ تاريخ هفدهم اسفند 1389ساعت 14:58 نويسنده مهتاب از کنار همین آدمها

انتظار نظم در کارهای وحشیانه و دل فریب ونگگ حتی به صورت مواج را ندارم!

+ تاريخ یکم اسفند 1389ساعت 20:28 نويسنده مهتاب از کنار همین آدمها

 

من برگشتم و این پست حذف شد! 

+ تاريخ چهارم بهمن 1389ساعت 14:52 نويسنده مهتاب از کنار همین آدمها